خرید بک لینک
نشانِ رویِ تو جُستم به هر کجا که رسیدمزِ مهر، در تو نشانی ندیدم وُ نشنیدمچه رنج‌ ها که نیامد به رویم از غمِ رویتچه جورها که زِ دستِ تو در جهان نکشیدم هزار نیشِ جفا از تو نوش کردم وُ رفتمهزار تیرِ بلا از تو خوردم وُ نرمیدمکدام بارِ جفا کز تو احتمال نکردم؟کدام شربتِ خونابه کز غمت نچشیدم؟تو را بدیدم وُ گفتم که مهرِ روز فروزی**ولی چه سود که یک ذرّه مهر از تو ندیدمبه جایِ من، تو اگر صد هزار دوست گزیدیبه دوستی که بجایِ تو دیگری نگزیدمجهان به رویِ تو می دیدم ارچه همچو جهانتوفا وُ مهر ندیدم چو نیک در نادامه مطلب

برچسب: نویسنده: baharezendegim تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 22:09

دلم تا عِشق باز آمد، در او جُز غم نمی‌ بینمدلی بی‌ غَم کجا جویم؟ که در عالم نمی‌ بینمدمی با همدمی خُرَّم، زِ جانم بر نمی‌ آیددمم با جان برآید چون که یک همدم نمی‌ بینم مرا رازیست اندر دِل، به خونِ دیده پروردهولیکن با که گویم راز؟ چون مَحرَم نمی‌ بینمقناعت می‌ کنم با درد، چون درمان نمی‌ یابمتحمّل می‌ کنم با زخم، چون مَرهَم نمی‌ بینمخوشا وُ خُرَّما آن دِل که هست از عِشق بیگانهکه من تا آشنا گشتم دلِ خُرَّم نمی‌ بینمنَمِ چشم، آبرویِ من ببُرد از بس که می‌ گریمچرا گریم؟ کز آن حاصل بُرون از نَم نمی‌ بیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: baharezendegim تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 22:09

خجل شدم زِ جوانی که زندگانی نیستبه زندگانیِ من فرصتِ جوانی نیستمن از دو روزهٔ هستی به جان شدم بیزار**خدای شکر که این عمر جاودانی نیست همه به گریهٔ ابرِ سیه گشودم چَشمدر این افق که فروغی زِ شادمانی نیستبه غصّه بلکه به تدریج انتحار کنمدریغ وُ درد که این انتحار آنی نیستنه من به سیلیِ خود سُرخ میکنم رُخ وُ بسبه بزمِ ما رُخی از باده ارغوانی نیستببین به جلدِ سگِ پاسبان چه گرگانندبه جانِ خواجه که این شیوهٔ شبانی نیستزِ بلبلِ چمنِ طبعِ شهریار افسوسکه از خزانِ گلش شورِ نغمه‌ خوانی نیست پ.ن:ما را شکنجِ زادامه مطلب

برچسب: نویسنده: baharezendegim تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 22:09

دلی که عشق وُ ارادت به راستان دارددر آسـتـانـۀ قـم، سـر بـر آسـتـان دارددر آسـتـانـۀ قـم، از سـلالـۀ خـورشـیـدودیعـه‌ ای است که انـوارِ جاودان دارد به یُمنِ مقـدمِ این تـابـنـاک اخـتر پـاکتـمـامِ خـطـۀ قــم، رنـگِ آسـمـان داردیگانه دخـترِ معـصومه‌ ای که فرمودندزیـارتِ حـرمـش، اَجـرِ بیکـران داردکسی که اشکِ ارادت درین حرم افشانددو چشمِ تر، نه که "عَینان تَجریان" دارددرین حریم چرا موج می‌ زند ملکـوتکه سایه از پر وُ بالِ فـرشتـگـان داردگرفته رخصتِ پرواز بین مشهد و قـمکبوتری که در این روضه آشیان داادامه مطلب

برچسب: نویسنده: baharezendegim تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 22:09

خیالش را به نوعی اُنس در جانِ من است امشب**که با این نیم جانیها، دو جانم در تن است امشببه صحبت هر که را خواند، نهان آرد به قتل آخِرمرا هم خوانده گویا، نوبتِ قتلِ من است امشب شرابِ دَهشَتَم دستِ هوس کوتاه می داردزِ نقلِ وصل کاندر بزم خَرْمَن خَرْمَن است امشببه کف شمشیر وُ در سَر باده چند اغیار را جوئیمرا هم هست جانی گر غرض خون خوردن است امشبزِ بدمستی به مجلس دستم اندر گردن افکندیاگر من جان بَرَم صد خونت اندر گردن است امشبسری کز باده بودی بر سرِ دوشِ سرافرازانبه هشیاری من افتاده را در دامن است امادامه مطلب

برچسب: نویسنده: baharezendegim تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 22:09

یارِ ما هرگز نیازارد دلِ اغیار راگُل سراسر آتشست، امّا نسوزد خار رادیگر از بی طاقتی خواهم گریبان چاک زدچند پوشم سینۀ ریش وُ دلِ افگار را؟ بر منِ آزرده رحمی کن، خدا را، ای طبیبمرهمی نِه، کز دلم بیرون بَرَد آزار راباغِ حُسنت تازه شد از دیدۀ گریانِ منچشمِ من آبِ دگر داد آن گُلِ رخسار راروزِ هجر از خاطرم اندیشۀ وصلت نرفتآرزویِ صحّت از دِل کی رَوَد بیمار را؟حالِ خود گفتی: بگو، بسیار وُ اندک هرچه هستصبرِ اندک را بگویم، یا غمِ بسیار را؟دیدنِ دیدارِ جانان دولتی باشد عظیماز خدا خواهد هلالی دولتِ دیدار رادامه مطلب

برچسب: نویسنده: baharezendegim تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 22:09

روزی که از لبِ تو بر ما سلام باشدشادی قرار گیرد، عشرت مدام باشدگر جانِ من بخواهی، کردم حلال بر توچیزی که دوست خواهد، بر ما حرام باشد گفتی که: در فراقم زحمت کشیده‌ ای تو**مُردم هزار نوبت، زحمت کدام باشد؟در هر دو هفته بینم رویِ ترا، ولیکنآن دم که بینم او را، ماهی تمام باشداحوالِ قیدِ چون من سرگشته‌ ای چه داند؟جُز بیدلی که او را پایی به دام باشدگویی که: من ببینم روزی به دیدهٔ خودکان رفته باز گردد و آن تند رام باشد؟نشگفت اگر بسوزد دلها به گفتهٔ خودچون اوحدی کسی کو شیرین کلام باشد آپامه… یه سلام از ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: baharezendegim تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 22:09

صورت نبندد ای صنم، بی زُلفِ تو آرامِ دلدِل فتنه شد بر زُلفِ تو، ای فتنهٔ ایّامِ دلای جانِ من مولایِ تو، دل غرقهٔ دریایِ تودیری است تا سودایِ تو، بگرفت هفت اندامِ دل تا جان به عشقت بنده شد، زین بندگی تابنده شدتا دل زِ نامت زنده شد، پُر شد دو عالم نامِ دلجانا دلم از چشمِ بد، نه هوش دارد نه خردتا از شرابِ عشقِ خود، پُر باده کردی جامِ دلپیغامت آمد از دلم، کای ماه حل کن مشکلمکی خواهد آمد حاصلم، ای فارغ از پیغامِ دلاز رُخ مهِ گردون تویی، وز لب میِ گلگون توییکامِ دلِ من چون تویی، هرگز نیابم کامِ دلای ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: baharezendegim تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 22:09

زِ الفتِ خوبان که سودش اشک وُ آهی بیش نیستبهره‌ ای گر هست، عاشق را نگاهی بیش نیستپیکِ عاشِق سویِ معشوقان نگاهی بیش نیستترجمانِ بی‌ زبانِ عِشق آهی بیش نیست نیست شکر وُ شکوه‌ ای زِ صعود وُ کم شدن مراچون هلالم مدتِ این هر دو ماهی بیش نیستهست جویایِ حقیقت را به کفر وُ دین چه کارسجدۀ دیر وُ حرم رسمی وُ راهی بیش نیستهر دمم سوزی به جرمِ عِشق وُ حیرانم که هستاین گنه را صد عقاب وُ خود گناهی بیش نیستتشنه کامِ عِشق را از آتشِ حسرت مَسوزاز سحابی قطرۀ رزقِ گیاهی بیش نیستگر شب وُ روزِ جهان مشتاق آخر شد چه غَادامه مطلب

برچسب: نویسنده: baharezendegim تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 22:09

صدایِ بالِ ملایک خوشا وُ باز خوشاهمان صدا وُ همین یک دریچه رو به خدامُدام گوش به زنگم که دعوتم بکنندبه باغِ آبیِ رنگین ترین صدایِ شما همیشه از نفسم بویِ یاس می آمد**اگر به جایِ هوا داشتم صدایِ تو راچگونه هفته وُ هفتاد را به عهده گرفتزمانه ای که ضمانت نکرد روز آینده را؟اگرچه سهم من از تو، همین صدایِ تو نیستچنین که وعده دیدار داده ای، امّا....بدین مجالِ زمستانی از بهار مگوشتاب کن گُلِ من! باز شو تو را به خدا! پ.ن:آخر کارِ محبّت، جان به حسرت دادن استمی تراشد کوهکن سنگِ مزارِ خویشتنهرکسی سر در کنارادامه مطلب

برچسب: نویسنده: baharezendegim تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 22:09

صفحه بندی